سلام. آقا ما تا گ�تيم که داريم ميريم ايران و وبلاگمونو قراره يه مدت تعطيل کنيم اين دوستان
وبلاگ عمومي نگذاشتند که جوهر نوشته مون خشک بشه �وری اعلام کردند که
ÙŠÚ© مرد گذاشت رÙ�ت Ùˆ ديگه نرين اونجا Ú©Ù‡ آپديت نميشه. نه آقا. من Ú©ÙŠ Ú¯Ù�تم Ú©Ù‡ ديگه اينجا نمينويسم؟ Ú©ÙŠ Ú¯Ù�تم Ú©Ù‡ رÙ�تم ØŸ Ú¯Ù�تم Ù‡Ù�ته ديگه.نه الان. تا Ù‡Ù�ته ديگه Ú©Ù‡ وقت دارم بيام اينجا چيز بنويسم Ú©Ù‡. ØØ§Ù„ام طبق قانون مطبوعات همونجا اعلام کنيد Ú©Ù‡ من نرÙ�تم هنوز. Ù‡Ù�ته ديگه ميرم.
***********
داستان يک مامور نمونه نيروی انتظامي جمهوری اسلامي ايران
***********
چگونه �ولاد آبديده شد.
****************
وقتي Ú©Ù‡ وارد دبيرستان شد برای همه ÙˆØ§Ø¶Ø Ø¨ÙˆØ¯ Ú©Ù‡ اهل درس خواندن نيست Ùˆ نمرات درخشاني نخواهد داشت. برای همين بود Ú©Ù‡ وقتي آن آگهي را در روزنامه ديد بدون هيچ تاسÙ�ÙŠ از بابت ترک ØªØØµÙŠÙ„ به آموزشگاه پليس مراجعه کرد . دوره آموزشي خيلي برايش سريع ØŒ اما سخت Ùˆ دشوار گذشت Ùˆ تا خواست بخودش بجنبد ديد Ú©Ù‡ گروهبان گشت نيروی انتظاميست Ùˆ با بقيه اÙ�راد گروه وظيÙ�Ù‡ تامين امنيت تهران بزرگ را برعهده دارد.
******************
هرروز ØµØ¨Ø Ù�رمانده توجيه شان ميکرد Ùˆ دستوراتي نامکتوب (Ú©Ù‡ از مکتوبها مهمتر بود) را بصورت Ø´Ù�اهي به اطلاعشان ميرساند. دستوراتي Ø´Ù�اهي در مورد ØØ¬Ø§Ø¨ Ùˆ رعايت آن در خيابانها Ùˆ .... اولش نميدانست Ú©Ù‡ چرا بعضي از دستورات بصورت بخشنامه يا کتبي نيستند Ùˆ Ù�قط توسط Ù�رمانده بصورت زباني صادر ميشوند . قاسم ØŒ دوستش خيلي سعي کرد Ú©Ù‡ دليلش را برای او ØªÙˆØ¶ÙŠØ Ø¯Ù‡Ø¯. ميگÙ�ت Ú©Ù‡ بسياری از دستورات چون برطبق قانون نيستند Ùˆ با آن تناقض دارند هيچگاه بصورت کتبي صادر نميشوند تا سابقه ای از آنها باقي نماند Ùˆ در موارد Ø¨ØØ±Ø§Ù†ÙŠ Ù‚Ø§Ø¨Ù„ تکذيب باشند. اما مغزش کشش Ù�هم اين بار سنگين را نداشت Ùˆ آنچه Ù�رمانده ميگÙ�ت ÙˆØÙŠ Ù…Ù†Ø²Ù„ ميدانست . قاسم ميگÙ�ت بهتر... برای تو بهتر است Ú©Ù‡ همينطور قبولشان کني Ùˆ به Ù�کر دلايلش نباشي ØŒ اينجوری هم برای تو اجرايش Ø±Ø§ØØª تر است هم برای آنها صدورش ...
**************
روز اولي Ú©Ù‡ به خيابانها رÙ�ت نميدانست چکار کند. در برخورد با مردم ØŒ جوانان Ùˆ ØØªÙŠ Ø®Ù„Ø§Ù�کارها شرمزده بود Ùˆ نامطمئن بخود عمل ميکرد. اما زير دست قديمي ترها در مدت کوتاهي ياد گرÙ�ت Ú©Ù‡ ÙˆÙ‚ÙŠØ Ø¨Ø§Ø´Ø¯. ياد گرÙ�ت Ú©Ù‡ همه را گناهکار Ù�رض کند، مگر آنکه خلاÙ�Ø´ را ثابت کنند. ياد گرÙ�ت Ú©Ù‡ چطور صدايش را بلند کند Ùˆ همينطور دستش را ..برای سيلي زدن به جوجه قرتيهائي Ú©Ù‡ با دوست دخترشان به خيابان ميامدند Ùˆ همان موبايل توی دستشان کاÙ�ÙŠ بود Ú©Ù‡ خشمش را از اين نابرابری Ùˆ بيعدالتي برانگيزد. چرا اين جوانک قرتي گيس بلند بايد در مورد اجاره خانه Ùˆ هزار خرج ديگر نگران نباشد Ùˆ شارژ ماهانه موبايلش از ØÙ‚وق ماهانه او اÙ�زون باشد؟ انتقامش را از همه شان ميکشيد.... وقتي ميديد Ú©Ù‡ بهش التماس ميکنند Ùˆ جناب سروان به ناÙ�Ø´ ميبندند از اين قدرتي Ú©Ù‡ يونيÙ�رم بهش داده بود Ú©ÙŠÙ� ميکرد Ùˆ باد به غبغب مي انداخت. ...
**************
اولين باری Ú©Ù‡ بهش پيشنهاد پول شد از عصبانيت داشت ديوانه ميشد. دستش را روی جوانک بلند کرد Ùˆ پولهايي Ú©Ù‡ جلوش گرÙ�ته بود را توی جوی آب پرتاب کرد. به لکنت اÙ�تاده بود Ùˆ سيل Ù�ØØ´ Ùˆ ناسزا بود Ú©Ù‡ ديوانه وار بروی جوانک گشوده بود. ÙŠÚ©ÙŠ از قديمي ترها آرامش کرد Ùˆ جوانک را با توسری Ùˆ اردنگ به گوشه ديگری برد (تا ارشادش کند) ...
وقتي ديد Ú©Ù‡ جوان ترس خورده Ùˆ خندان دارد با دوستش Ø®Ø¯Ø§ØØ§Ù�ظي ميکند Ùˆ ميرود اولش Ù†Ù�هميد. اما درجه دوستش بالاتر بود Ùˆ نميتوانست به بالادستش چيزی بگويد. جوانک Ú©Ù‡ رÙ�ت ØŒ دوستش چند تا اسکناس سبز را توی جيبش چپاند Ùˆ Ú¯Ù�ت تو ديوانه شدی ØŸ نکند غير از ØÙ‚وق اينجا منبع درآمد ديگری هم داری Ú©Ù‡ ما بيخبريم؟ با Ø§ÙŠÙ†ØØ§Ù„ وجدانش قبول نکرد Ùˆ پول را به دوستش برگرداند. اوهم شانه هايش را بالا انداخت Ùˆ Ú¯Ù�ت: هنوز آب بندی نشدی ... به وقتش خواهي شد.
*************
روی اين مسئله خيلي تعصب داشت . وجدانش اجازه نميداد Ú©Ù‡ پول بپذيرد. ØØªÙŠ ÙˆÙ‚ØªÙŠ ميديد متهمي Ú©Ù‡ Ú©Ù‡ ازش پول قبول نکرده Ùˆ به پاسگاه تØÙˆÙŠÙ„Ø´ داده ÙŠÚ© ساعت بعد Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ Ùˆ خندان روانه ميشود بدلش بد نمي آورد. اما Ú©Ù… Ú©Ù… داشت ÙŠÚ© چيزهائي ØØ§Ù„يش ميشد. دوستش يکبار بهش Ú¯Ù�ته بود: ناکس ØŒ نکنه اين هم شگردته تا قيمتو بالا ببری ØŸ
سرسال Ú©Ù‡ ØµØ§ØØ¨Ø®Ø§Ù†Ù‡ خانه اش را خواست اين بنگاه Ùˆ آن بنگاه بدنبال آپارتماني گشت Ú©Ù‡ با پس انداز اندکش بخواند . وقتي ØØ³Ø§Ø¨ÙŠ Ú¯Ø´Øª Ùˆ خسته شد Ù�هميد Ú©Ù‡ اگر بخواهد به ØÙ‚وقش قناعت کند از پرداخت اجاره ماهانه هم عاجز خواهد بود.
************
وقتي Ú©Ù‡ مغازه را ميگشت بسته را پيدا کرد. قبلا" هم به اين مغازه بدنبال خانه سرزده بود Ùˆ مرد بنگاهي را ميشناخت. بسته را توی دستش گرÙ�ت Ùˆ بي توجه به چشمک Ùˆ اشاره های مرد داشت ميرÙ�ت تا صورتجلسه را بنويسد Ú©Ù‡ مرد صدايش را صاÙ� کرد Ùˆ با Ø§ØØªÙŠØ§Ø· ازش پرسيد Ú©Ù‡ خانه گيرش آمده يا نه. چنين پرسشي در آن موقعيت بنظرش خنده دار بود. اما وقتي مرد بسته اسکناس را توی جيبش چپاند Ùˆ Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ ÙŠÚ© خانه مناسب با درآمد او سراغ دارد کمي واقعبينانه تر به قضيه نگاه کرد. مرد Ú©Ù‡ ترديدش را ديد چشمکي زد Ùˆ Ú¯Ù�ت :سرکار قابلي نداره... بعدازظهر تنها Ú©Ù‡ شدی يه سربزن تا اجاره نامه را بنويسم. بسته پول Ùˆ پلاستيک ترياک را در جيبش مخÙ�ÙŠ کرد Ùˆ از مغازه بيرون آمد. به سربازها Ù�رمان داد Ú©Ù‡ به داخل اتومبيل برگردند Ùˆ در گزارش خود نوشت: مورد مشکوک گزارش شده بازرسي شد ØŒ چيزی مغاير با قانون در بازرسي بدست نيامد Ùˆ اضاÙ�Ù‡ کرد Ú©Ù‡ Ø§ØØªÙ…الا"گزارش مردمي مذکور ØÙ‚يقت نداشته Ùˆ بدليل دشمني شخصي با مغازه دار به دروغ به داشتن مواد در مغازه متهمش کرده اند.
**************
از آن به بعد ديگر دستش راه اÙ�تاد . ديگر Ø¨Ø±Ø§ØØªÙŠ Ù¾ÙˆÙ„ قبول ميکرد Ùˆ ØØªÙŠ Ø§Ú¯Ø± طرÙ� جرات پيشنهادش را نداشت خودش با گوشه Ùˆ کنايه دوزاری طرÙ� را مي انداخت . با رضا Ùˆ رغبت جيب بچه سوسولهائي Ú©Ù‡ با دوست دخترشان گرÙ�تار شده بودند را خالي ميکرد تا کاری بکارشان نداشته باشد. شگرد مخصوص بخودش را داشت . همان اول کار با چند تا سيلي طرÙ� را Ú†Ù¾ Ùˆ راست ميکرد تا گيجش کند Ùˆ وقتي طرÙ� خودش را از دست رÙ�ته ميديد با گوشه Ùˆ کنايه سوراخ دعا را گوشزد ميکرد. طرÙ� هم با رضا Ùˆ رغبت مبلغ را چندبرابر ميپرداخت ..
سرنماز Ú©Ù‡ مي ايستاد سعي ميکرد از آن پولها در جيبش نباشد. چند بار Ú©Ù‡ کلاهش را قاضي کرده بود به اين نتيجه رسيده بود Ú©Ù‡ رها کردن اين نوع متهمين هيچ ضرری به ØØ§Ù„ جامعه ندارد. مگر جوانک Ú†Ù‡ کرده بود؟ با دوست دخترش بيرون آمده بود Ùˆ تازه اگر به پاسگاه ميرÙ�ت با جريمه Ùˆ تعهد نامه آزاد ميشد. اوهم Ú©Ù‡ جز اين نميکرد ...با اين Ù�رق Ú©Ù‡ مبلغ جريمه را در جيب خودش ميگذاشت Ùˆ تعهد زباني هم ميگرÙ�ت Ú©Ù‡ طرÙ� ديگر ازين غلطها نکند. تازه مگر تنها خودش بود Ú©Ù‡ اينکار را ميکرد؟ ميديد Ú©Ù‡ همه همقطارانش هم همينطور عمل ميکنند. تازه همقطارانش به کنار ...ميديد دوستانش Ú©Ù‡ در راهنمائي رانندگي خدمت ميکنند هم بنوعي ديگر بجای جريمه ØŒ مبلغ را نقدی ميگيرند. با ديدن همه اينها ديگر وجدانش Ø±Ø§ØØª بود Ùˆ ازين بابت مشکلي ØØ³ نميکرد.
******************
وقتي طر� را چپ و راست ميکرد از کارش لذت ميبرد. انگار که داشت انتقام همه نابرابريها، انتقام نداريش را از آن بچه سوسولهائي که با موبايل توی جيبشان و ماشين اهدائي پاپاجان هيچ غمي نداشتند ، ميگيرد. دوست داشت که به التماسشان بياندازد و ازينکه ميديد مجيزش را ميگويند و جناب سرگرد خطابش ميکنند کي� ميکرد.
ديگر دستش راه اÙ�تاده بود...Ùˆ توی خيابان ØØ³Ø§Ø¨ÙŠ Ú©Ø§Ø³Ø¨ بود.ديگر ÙŠÚ© پا باجگير Ùˆ رشوه خور شده بود.